-
شب یلدا
یکشنبه 4 دیماه سال 1390 14:24
با سلام دوباره پس از مدتها وقت شد که به وبلاگم سری بزنم راستی شنیدید که میگن اصفهانیها خیلی خسیسنند ولی اینطور نیست شب یلدا جای همگی خالی با آقا رضا و خانواده خواهر عزیزشان دعوت شدیم به یک مهمانی شب یلدا در اصفهان . راستی عجب شبی بود از شیر مرغ تا جون آدمیزاد فراهم بود آنقدر مهمانوازی کردنند که دیگه جا نداشتیم برای...
-
قالیباف خانه
چهارشنبه 12 آبانماه سال 1389 09:31
با عرض سلام به همه دوستان وبلاگی خیلی وقت بود که به وبلاگم سر نزده بودم ولی امروز می خواهم از خاطرات قالی باف خانه و مادرم و کودکی خودم بگم یادم میاد وقتی هفت یا هشت سالم بود مادرم به بهانه اینکه قالیبافی را یاد من بدهد یه قلک سفالی رنگ نشده تقریبا متوسط را به دیوار پشت قالی باف خانه با گچ نصب کرد و به من گفت که اگر...
-
حرف های نانوشته
سهشنبه 25 خردادماه سال 1389 15:17
سلام پس از مدتی ننوشتن حالا نوشتنم گرفته خواستم بگم تا حالا شده حرفهای توذهنت هی مثل یک مار که دور خودش می پیچه این حرفها آرام و قرار برای تو نگذاشته باشه و تو نتونی حرف دلت را به کسی بگی ؟ تا حالا شده بین دو طرز فکر گیر کرده باشی و ندونی با حرفهای آن دو نفر چطور باید کنار بیایی و هی دلت نخوری که ای بابا چرا اینا حرف...
-
خبرهای تازه
یکشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1389 11:43
سلام دوستان وبلاگی عزیز پس از چندین ماه که مشکلی در واردشدن در وبلاگ بوجود آمده بود امروز موفق شدم از این موضوع بسیار خوشحالم و از تمامی دوستان که نتوانستم در این مدت با آنها در تماس باشم عذر خواهی می کنم خبر خوشحال کننده که بچه های خواهرم بلاخره طلسم ازدواج از آنها برداشته شد و قرا است که بزودی مهناز عزیزم اگر خدا...
-
سلامی از سر شوق
چهارشنبه 29 مهرماه سال 1388 08:43
سلام دوستان خوب وبلاگی پس از چندین هفته متوالی و سر نزدن به وبلاگم امروز دلم خیلی برای نوشتن مطلب تنگ شده بود راستی از همه ممنون که به من تبریک گفتند به مناسبت ازدواجم درست روز بعد از عید فطر مراسم عقد من و رضای عزیز صورت گرفت و پس از چند روز هم تصمیم گرفتیم که بریم مسافرت و به دیدن اقوام و دوستان و گلهای نازنینم لاله...
-
تحول اساسی در زندگی
چهارشنبه 1 مهرماه سال 1388 08:17
سلام دوستان وبلاگی پس از چندین روز متوالی از وبلاگ دور بودن امروز می خواهم از تحولی که خیلی خوش یومن است و دلنشین برایتان بنویسم چند وقت پیش توی خانه بودم که یک دفعه زنگ تلفن به صدا در آمد و از همان جا شروع شد هاله عزیز پشت خط تلفن بود بعد از مدتی چاق سلامتی وارد اصل مطلب شد و گفت اگر اجازه دهید می خواهیم برای کار...
-
قصه عشق به مادر
دوشنبه 16 شهریورماه سال 1388 09:25
باسلام به تمامی مادران خوب دنیا مادرم مرا ببخش اگر در این سفر تنها می روم و نتوانستم پیش تو و در دنیای تو بمانم تا بسوی آینده ای که برایم تقسیم کرده بودی همراهت باشم . مادر عزیزم نگران تنهایی من مباش چون می دانم که به هر کجا می روی غمگین نیستم چون می دانم ما روزی برای همیشه خواهیم ماند مادر عزیزم گریه نکن چون عمر فراغ...
-
چراغ خاموش
چهارشنبه 11 شهریورماه سال 1388 09:54
سلام. سلامی به روشنایی فانوسی در شب تار پس از چند روز وقفه به علت بیماری و معذرت از کلیه دوستان که دلم برایشان بسیار تنگ شده با سلام و عرض ادب به دوستانی که هر از چند گاهی برای تفرج هم که شده به وبلاگ ما سری میزند و لطف می نمایند و نظرات خود را برای این حقیر مرقوم می نمایند می دونید چرا اسم این موضوع خودم را چراغ...
-
سلام
دوشنبه 2 شهریورماه سال 1388 08:55
http://baransound.blogsky.com محبوبه جان این آدرس وبلاگ همان مطلب باران بهانه بود تا زیر چتر تو تا انتهای کوچه بیایم است سری به وبلاگ او بزن
-
تفکر
یکشنبه 1 شهریورماه سال 1388 12:45
سلام امروز می خوام در مورد اینکه نیاید کسی زود و عجولانه در زندگیش تصمیم بگیرد مطلب بنویسم راستی چرا بعضی از افراد در عشق به هر چیزی و یا در زندگی آنطور که باید و شاید تفکر نمی کنند ؟ این را کسی گفته و نمی دانم چه کسی ........ زندگی زیباست ای زیبا پسند زنده اندیشان به زیبایی رسند واقعا اگر کسی با فکر و اندیشه در زندگی...
-
احساس شما
چهارشنبه 28 مردادماه سال 1388 08:16
سلام پس از چند روز مشغله کاری بلاخره رسیدم که بیام وبلاگم را سری بزنم راستی به سوالت یه نفری می توانید جواب بدهید ۱- اگه خدای نکرده سایه مادر بالای سرتان نباشد؟ ۲-اگه تو زندگی چند بار شکست خوده باشید؟ ۳-اگه برای چندمین بار برات خواستگار بیادو ندونی که چه کار باید بکنی یا اینکه دلت قرص نباشد و هی بلرزه و ترس تمام وجودت...
-
دل نگرانی
چهارشنبه 21 مردادماه سال 1388 08:40
سلام دوستان ۱-تا حالا شده که برای چند روز هم که شده دلنگران کسی که خیلی دوسش دارید و خیلی براش تلاش کردید که به هدفش برسه. باشید ؟ ۲-یا اینکه وقتی خوب او کمک کردید آن یادش بره که شما چقدر براش تلاش کردید ؟ ۳-یا اینکه مثل مثالی که قدیمیها میگن ( خرش که از پل گذشت دیگه شما را نمی شناسد ) ؟ ۴-یا اینکه می ترسه منافعش یه...
-
مهناز گلم
دوشنبه 19 مردادماه سال 1388 10:45
تقدیم به دختر خواهر عزیز و دوست داشتنی خودم مهناز برو پایین . . . . . . . . . . سر کاری نیست بازم برو پایین . . . . . . . . . حالا دیدی سر کاری نبود هیچ گلی در این جهان، بوی تو را نمی دهد شهد وعسل به کام من ، طعم تو را نمی برد گرچه به ناز رفته ای، نظر به ما نمی کنی به سادگی بر تن ما، جامه عشق نمی درد تلخ نشد خاطره ات...
-
تقدیم به دریا
دوشنبه 19 مردادماه سال 1388 10:35
تقدیم به گل عزیزم و دوست داشتنی دریا * بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمیشود * * داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود * * دیده عقل مستِ تو چرخه چرخ پستِ تو * * گوش طرب به دست تو بی تو بسر نمیشود * * جان ز تو جوش میکند دل ز تو نوش میکند * * عقل خروش میکند بی تو بسر نمیشود * * خَمر من و خمار من باغ من و بهار من * *...
-
مدرسه عشق
دوشنبه 19 مردادماه سال 1388 08:06
سلام سلام به دوستهای خوب وبلاگی حال و احوالتان چطوره خوبید.امروز می خوام از روز اول مدرسه و معلم آن زمان خودم بگم این را مطمئنم که هر کسی روز اول مدرسه را به خاطر می آورد روز اول مدرسه در آن زمان آخ که چه روزی بود . یادمه مادرم یک دست لباس خیلی قشنگ که لباس فرم بهش می گفتند برام دوخته بودنند و یه یقه سفید که هر روز...
-
اشک من
شنبه 17 مردادماه سال 1388 07:59
سلام دوستان خوبم از اینکه همگی به وبلاگ من سر می زنید خیلی ممنون و اما خاطرات امروز از روزهای تابستانی آن قدیما بگم و از اخلاق دوران کودکی که چقدر متوقع........................؟ آره یک روز تابستانی همه اقوام جمع شدیم و رفتیم پیکان شهر کرج خانه دختر عموی گرامی یادش بخیر چه روزای بود دیگه هیچ وقت دفتر روزگار ورق نمیخورد...
-
دلتان بگیریدو بخندید
چهارشنبه 14 مردادماه سال 1388 09:09
از خاطرات میگفتم من از بس شیطون بودم همه روم یه اسمی می گذاشتند یکی میگفت وروجک یکی میگفت مارمولک یکی میگفت زبل خلاصه................هرکسی هر جوری راحت بود من را صدا میزد یادم میاد تو کوچه مان تقریبا سر کوچه یه پسری بود به نام علی که از بس خسیس بود همه بهش می گفتن علی گدا که مخففش علی گدل می گفتن اون خیلی سر همه زور...
-
بقیه شیطونیها
سهشنبه 13 مردادماه سال 1388 08:15
خلاصه چون من خیلی شیطون بودم همان روز مادرم یه سو لم گوسفند همانی که وسط استخوانهای کمر گوسفند قرار دارد را بین درزهای دیوار آشپزخانه گذاشته بود هی به من می گفت که این ماره و با یه چوب آن را هی تکان می داد که من بترسم و نروم روی پشت بام آشپزخانه خلاصه من هم چون از هوش و ذکاوت خاصی برخوردار بودم با همان حالت بچگی به...
-
شیطنتهای بچگی
سهشنبه 13 مردادماه سال 1388 07:45
سلام از اینکه وبلاگ من را می خوانید بسیار متشکرم اما خاطرات بچگی یادم میاد که ان روزها که تا زه به تهران رفته بودیم هیچ جایی گاز کشی نبود تنها جایی را که برای اولین بار می خواستند گاز بکشند محله ما بود آن زمان فکر می کردن که خیلی به فکر پایین شهرهیها هستنند که می خوان برایشان گاز بکشند اما هدف این نبود هدف آن بود که...
-
خاطرات کودکی
دوشنبه 12 مردادماه سال 1388 07:50
من از دوران کودکی( خودم) می خوام براتون بگم. آن هم از وقتی که ۱.۵ بود از شهرستانی به تهران مهاجرت کردیم آن روزها که یادم می یاد خیلی شیطون بودم یعنی مادرم می گفت از دیوار سفید کاری بالا می رفتم تا یادم میاد شیطنت بود وبس از همان اوان کودکی چون شیطون بودم برای مادرم خیلی درد سر درست می کردم یه روز یادمه که برف سنگینی...
-
یه حس قشنگ
شنبه 10 مردادماه سال 1388 08:04
به نام یگانه معبودی که دل پروانه اوست سلام دوستان خوب بعضی وقتها شاید بدون دلیل شاید با دلیل صبح وقتی خورشید از آسمون بیرون میزنه وبه همه سلام می کنه ودل گرمی خاصی به همه می ده هرچند الان که دارم این مطالب را می نویسم از آن رو.زهای است که غبار سرتاسر آسمون را فرا گرفته اما یه حس خوب توی قلبت داری که نمی دونی برای چیه...
-
پای صحبت پدرها و مادرها
چهارشنبه 7 مردادماه سال 1388 08:20
سلام سلامی به گرمی آفتاب سوزان کویر و به گرمی قلب کوچک آدم و حوا راستی تا به حال پای صحبت بزرگترها نشستید مخصوصا آنها یی که خیلی قدیمی ترند وقتی از آن موقعها صحبت می کنند و اتفاقات و داستانهای خودشون حرف می زنند آدم به آنها حسودیش میشه چرا که الان با این همه پیشرفت و تکنولوژی اما آن لذتی را که آنها اززندگی آن زمان...
-
روزگار
سهشنبه 6 مردادماه سال 1388 08:24
سلام دوستان وبلاگی راستش از این مطلب دوستم که دیروز در sms نوشته بود . (در این زمانه که شرط حیات نیرنگ است . دلم برای رفیقان بی ریا تنگ است ) خیلی تو فکر رفتم و از اینکه می بینم با توجه به اینکه نیرنگ و ریا قلب انسانها را سیاه می کند و یک حربه شیطانی است اما با خودم فکر می کنم می بینم که آنهایی که بی ریا و پاک هستند...
-
خستگی
دوشنبه 5 مردادماه سال 1388 07:56
دیروز که از سر کار برگشتم خانه خیلی خسته بودم هوا هم گرم آفتابی و سوزان همه جا را فرا گرفته بود خلاصه وقتی رسیدم خانه دیدم خانه هم یک رسیدگی می خواهد بنا بر این شروع به تمیز کردن خانه شدم بعد هم نماز خواندم و زیارت عاشورا وقتی نگاه به ساعت کردم دیدم ساعتمان باطریش تمام شده بود زود به موبایلم نگاه کردم دیدم ساعت ۲۰/۱۱...
-
امروز
یکشنبه 4 مردادماه سال 1388 07:27
سلام امروز صبح مصادف است با ولادت حضرت امام حسین روز سرشار از شادی برای همه انشالله اما امروز مصادف با روز فوت مادرم هم می باشد مادری مهربان و دوست داشتنی کاشکی زنده بود تا دستاش را می بوسیدم ولی حیف که خدا گل ورچینه و همیشه خوبها را زود با خودش می بره . دیروز رفتم بابام را دیدم دو تا ماچ بزرگ به سرش زدم و دلم دلی...
-
روز اول
یکشنبه 28 تیرماه سال 1388 15:04
امروز سرکار خانم محبوبه عربی دوست عزیزم برای اولین بار درست کردن وبلاگ را برای من یاد دادند با تشکر فراوان از ایشان و اینکه خاطرات نوشتن وبلاگ امروز از یادم نمی رود